تبليغاتX
شمیم عشق
سردی بیرون جای قدم های افکارم را بر شیشه نقش بسته است بخارروی شیشه کنار شقیقه هایم تمام رویاهایم را مه آلود کرده اند

ذهن مشغولم در کنکاش معمایست که سرنخش در کاموای سرنوشت زندگیم گم شده است

نگاهم به بیرون می رود و بارش برف برکت و شادی را بر دل کوچکم می بارد

با نوک انگشت اشاره بر شیشه بخار آلود می نویسم

خدایا در تمام کوره راهها تو را در جلو راه می بینم تو در منی و من در تو کوهستان رویاهایم را با برف حقیقت پایدار گردان

آمیننننننننننننن

نوشته شده توسط هیچکس در شنبه دهم آذر 1386 |
با تمام نازکی شاخه ها انعطاف پذیری خوبی دارند

آنها را با دستان ظریفش می کشد و دانه دانه یاقوت های درشت را از بدن درخت جدا می کند ئ در سبد پر از یاقوتش می اندازد

ظرافت دستانش نمایانگر بی تجربه بودنش در این کار است

ناخن های بلند و رنگینش خراشیده شده اند ولی او بدون توجه به آسیب آنان به چیدن آلبالو ها از درختان ادامه می دهد

دخترک همانطور که مشغول چیدن یا قوت های شفاف است دستی را دور کمرش احساس می کند شاخه های درخت که شاداب وسرمست از لمس دستان دخترک هستند  کمر دخترک را در آغوش می خواهند و او را طلب می کنند و دور کمر دخترک حلقه شده اند دخترک با لبخندی شیرین به کار خود ادامه می دهد

دست درخت بر کمر دخترک و دستان دخترک بر لبه یاقوتها

در این زمان بود که خورشید حسود از لا به لای شاخه ها بلاخره راهی باز کرد و بر دستان دخترک بوسه ای زد و صورت دخترک را در دست گرفت و نوازش کرد

این حال و هوا باعث می شود دخترکان همه رنبیل هایشان را پر از یا قوت کنند و از کار در طبیعت لذت ببرند

عشق بازی با آفریده های خدا برای همه ما میسر نیست

طعم کمی از این لذت را خواهانم

نوشته شده توسط هیچکس در دوشنبه دوازدهم شهریور 1386 |

ساکت و آرام روی کاناپه نشسته

خیره شده به روبروش

ثانیه ها دیر می گذرن انگار

هر ثانیه به اندازه یک ماه است

با هر ضربه ساعت تپش قلبش تند تر می شه

۱۰ - ۹ - ۸ - ۷ - ۶ - ۵ - ۴ - ۳ - ۲ و ۱

و حالا صدای دوران بلند ساعت که به تعداد عمر رفته شده می کوبد

ساعت ۱۲ شب جمعه است او هر شب روبرو ساعت می نشیند و درست موقع غرش ساعت پاندول ساعت سر ۱۲ومین ضربه چشمهایش را می بندد و صدای گذشته را حس می کند بعد از ۱۲ومین ضربه سکوت حکم فرما می شود و فقط از دهان شومینه صدای له شدن چوب در زیر دندان هایش می آید

افق باز می شود و نور تمام اتاق را می گیرد و باد می وزرد آنقدر با توان می وزد که آتش شومینه را مجبور به رفتن می کند دود و باد تمام وسائل اتاق را در بر می گیرند

باد کاغذ ها را بر می دارد و نیم نگاهی می کند و چون چیزی نمی فهمد به طرفی پرت می کند

خاک را بلند می کند و....

او همانطور چشمانش را بسته است و از این همه هیاهو هیچ تغییری در او مشاهده نمی شود

و بلاخره باد آرام می گیرد و از ته نور افق او می آید

دخترک آرزوهایش و او چشم می گشاید و به نظاره اندام غرق در نور او می شود

فرشته رویاهایش می رسد و در مقابل او  کنار ساعت و شومینه می نشیند

هر شب با صدای پاندول ساعت به گذشته می رود و ساعت ها را در رویا یش می گذراند

دختر رویا هایش از آسمان و از هم بستری فرشته ها به پیش او می آید

کاش هر ثانیه ساعت ۱۲ شب بود و همه لحظه ها شب بود و افق بر فرشته ها باز

 

نوشته شده توسط هیچکس در یکشنبه چهارم شهریور 1386 |
 
در طلوع روشن این روز عزیز

تو چشمان نیلگونت را بر افق آسمان گشودی و لبخند آبیت را به مردمان هدیه دادی

و چه آرام و دلنشین بر گوش ساحل نغمه آرامش سر دادی

چه رویایی است نوازش دستان پر بارت بر بدنه شن ها

چه بزرگ است دل خالی از گناهت

چه وسیع است روح بزرگت

وچه با صفاست طبع بلندت

تو چه پاکی و چه آبی

تو چه شادابی و صاف

من شکوه و عظمتت را بر کرانه ات به نظاره ایستاده ام

و حتی غرش و خروشت را می ستایم

تو در تمام آمد و رفتنت بر ساحل ، برکت و نعمت را به ما ارزانی می داری

و من چه کوچک و حقیر می نمایم در مقابلت

سفره دلت بر تمام مرغ های دریایی باز است

 ماهیان را تو سیراب می کنی

چه مناعت طبعی داری

دلم می گیرد وقتی غروب دلت را می شکند و خورشید را در تو غرق می کند و تو از نور خورشید سیراب و خون رنگ می شویی

شبها به خورشید بی خانه جای می دهی که اسیر سیاهی شب نشود

وقتی خورشید در سایه تو امنیت دارد روح من در کنار ساحلت پرواز را یاد می گیرد و دل را به تو می سپارم و بدن را به دستهای خیست می دهم و با تو همراه می شوم

به هر کجا می خواهی مرا ببر

چه گرم است دستان خسیت مهر خورشید شبها در تو جاری است

دریا من در توام مرا با خود ببر

نوشته شده توسط هیچکس در سه شنبه دوم مرداد 1386 |
 
سلام

سلام من به تو آن کسی که هر لحظه مرا زیر نظر داری.

سلام بر تو که نگران دم و باز دم من هستی و من زیر فشار محبت تو لگد مال می شوم ، تو خدای بزرگ.

من بر لبه پشت بام زندگی ایستاده ام و از بالا به اطراف نگاه می کنم آینده در افق چشمانم جای نمی گیرد.

آینده از این بالا نزدیک می نماید ولی ملموس نیست دستم را دراز می کنم که او را در آغوش بکشم که پایم سر می خورد و ...

سقوط ما از ناودان حال به گذشته تنها دلیل نرسیدن به آینده درخشان است.

 

نوشته شده توسط هیچکس در سه شنبه بیست و ششم تیر 1386 |
شمیم عشق بر فراز کوهها می وزید و دخترک در حالی که باد از موهایش چنگی ساخته بود و می نواخت همانطور بهت زده به دور دستها می نگریست

چشمهای بی توانش دیگر قدرت مقاومت  نداشت گویی خشکی دلش بر آنان نیز تاثیر گذاشته بود خیلی وقت بود باران درد بر کویر گونه هایش نباریده بود

باد از نواختن خسته و دور شد

ولی همچنان او دور دست را می نگریست

دستش را بلند کرد و قاصدک نامه رسان را از باد گرفت

سکوت بین او و قاصدک

چشمهایش را به قاصدک دوخته و هیچ نمی گفت

گویی منتظر پیغامی بود

قاصدک بلاخره زبان گشود

تو راه را گم نکرده ای

تو راه را اشتباه آمده ای

بین گم شدن و اشتباه کردن دنیایی فاصله است

تو به عقب بر می گردی در حالیکه پشت سرت آینده ایستاده

دخترک هراسان به ژشت سرش نگاه کرد واییییییییی تا کنون چقدر اشتباه کرده و چقدر راهش را دور کرده بود

شبنم روی گونه هاش در زیر نور مهتاب می درخشید مانند مروارید غلتانی

هدف او در ژشت سر او قرار داشت و او در تما طول راه از دور می شد

به طرف هدف گام بر داشت باد با او همراهی می کرد و موهایش را در دست گرفته می بافت

خورشید راه را مفروش کرده بود تا قدمهای راسخش را کمک داده باشد

سرش را بلند کرد

آسمان را دید و فریاد زد

عشق من در راهم این بار پای پیاده

نوشته شده توسط هیچکس در سه شنبه نوزدهم تیر 1386 |
زنها مردتر از آن هستند که مردانگیشان را به رخ مردان بکشند.
نوشته شده توسط هیچکس در دوشنبه سی و یکم اردیبهشت 1386 |
توی بوی گل

تو رنگ رنگین کمان

تو بهت سایه

تو طراوت باران

تو عظمت کوه

تو وسعت دریا

تو شادابی سبزه

تو گرمای تابستان

تو نجابت بهار

تو سکوت شب

تو نور صبح

تو عشق پروانه به شمع

تو را حس می کنم

تو آیا تو

صدای رعد و برق را شنیدی

صدای شر شر باران

صدای بلند دریا بر لبه ساحل

صدای غرش باد بر صحنه روزگار را شنیدی ؟

آیا صدای شکستن قلب من را هم شنیدی خدایم؟

نوشته شده توسط هیچکس در سه شنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1386 |
شب میلاد تو

شب شکفتن زیباییهاست

شب تولد تو

شب سر دل به همه دارییهاست

تو میلاد منی

تو تپش ترانه

 در شعر منی

تو پرواز خیالی در بستر ذهن

تو عشقی

عاشقترینم روز میلادت مبارک

 

نوشته شده توسط هیچکس در یکشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1386 |
می خواهم مثل آیینه روبروت بشینم تو را با تمام وجودم ببینم

کاش خدا بیایی کنارم بشینم نه روبروم بشینی

کلی باهات حرف دارم بیا بیا

 

نوشته شده توسط هیچکس در سه شنبه هجدهم اردیبهشت 1386 |